تبلیغات
آزاد - ببخشید شما ثروتمندید؟
آزاد
دانلود . سرگرمی و موبایل , نرم افزار , عکس , کلیپ و مطالب آموزنده
چهارشنبه 31 شهریور 1389

ببخشید شما ثروتمندید؟

چهارشنبه 31 شهریور 1389

نوع مطلب :
نویسنده :سجاد خباز

هوا بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند.

هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین؟»

 

 كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد

و نمى توانستم به آنها كمك كنم.

مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم

به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود

 گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیر گرم براتون درست كنم.»

 آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند.

بعد یك فنجان شیرداغ و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار

خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت

و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین»؟

 نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه»

 دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت:

«آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره!

 آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به

صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى خالی  را برداشتم و براى

اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت

ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل
 لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را

همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم...!